×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true
true

ویژه های خبری

true
    امروز  جمعه - ۱۵ خرداد - ۱۴۰۵  
true
true
پیام تسلیت دکتر دژآباد در سوگ فرزند پاک سرشت ایران بزرگ محمدرضا شجریان

در سوگ فرزند پاک سرشتِ ایران بزرگ محمدرضا شجریان

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق // ثبت است بر جریده ی عالَم دوام ما

هجران را اندوهی است جانکاه و فراق را تاب وتوانی در نوع بشرنیست،مرگ این پدیده ی شوم که تا کنون بشر را برحلّ آن راهی نیست،تحمّل داغش توان فرساست.

مولانا از دست هجران می نالد که گفت :

نیست در عالَم ز هجران تلخ تر// هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن

حافظ از دست فراق،به افغان است و دردِ خویش را چنین در جان کلام سِحرآمیزش روان می سازد :
زبان خامه ندارد سَرِ بیانِ فراق

وگرنه شرح دهم با تو داستانِ فراق

رفیقِ خیلِ خیالیم و همنشینِ شکیب

قرینِ آتشِ هجران و هم قرانِ فراق

اگر به دستِ من افتد،فراق را بکُشم

که روزِ هجر سیه باد خان و مانِ فراق

کنون چه چاره که در بحرِ غم به گردابی

فتاد زورقِ صبرم ز بادبانِ فراق

ز سوزِشوق،دلم شد کباب و دور از یار

مُدام خونِ جگر می خورم ز خوانِ فراق

به پایِ شوق گر این ره بسر شدی حافظ

به دستِ هجر ندادی کسی عنانِ فراق

گفتن و نوشتن در مورد واژه ی اغلب مردم گریزِ مرگ،نه کاریست سهل و آسان و راحت.

درباره واژه ی مرگ که از آغاز پانهادن انسان یر این عالَمِ خاکی،ذهن او را به خود مشغول داشته و اغلب نیز از آن در هراس و ترس بوده،دو گونه تصور و یا باور رایج تر در گیتی،رخ می نماید:
یکی از این باورها را می توان در قبیله باورمندانِ به ماوراء و یا دین باوران،پی گرفت.دراین گروه اینگونه می نماید که با مرگ به زندگی دیگری خواهند رسید…….در این گروه مولانا را می توان به عنوان یک الگواز این خیل به شمار آورد

مولانا به طور کلی معتقد است که مرگ پایان کار موجودِ زنده ای به نام انسان نمی تواند باشد و نیست.در اشعار و بیان وی این اندیشه را می توان به راحتی و به فراوانی جستجو نمود:

چون زین قفس برستی در گلشن است مسکن

چون این صدف شکستی،چون گوهر است مردن

در جای دیگری گفته :

مرگ اگر مرد است آید پیشِ من

تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ

و همچنین در رباعی زیر که گفت :

گر ز حالِ دل خبر داری بگو

ور نشانی مختصر داری بگو

مرگ را دانم ولی تا کوی دوست

راه اگر نزدیک تر داری بگو

………….

گروه بزرگ دیگر و متفکر در باره ی مرگ که خودرا وابسته به دانش و خرد و آزمون و تجربه،می پندارند،براین اصل متکی اند که در آفرینش و خلقت،هیچ ماده ی جدید به وجود نمی آید ونابود نمی شود،بلکه شکل ماده دگرگون می شود و به نوعی دیگر در خلقت ادامه می یابد.در واقع همان اصل ( بقای ماده ) ولی در این خیل و گروه، کنکاش و جَدَل در باره مرگ و اصل آمدن و رفتن و نتیجه ی کارِ آفرینش فراوان است.

یک الگو را می توان در نزد و وجودِ خیّام به وضوح مشاهده نمود.آن جا که می گوید:

آورد به اضطرارم اوّل به وجود

جز حیرتم از حیات چیزی نفزود

رفتیم به اکراه و ندانیم چه بود

زین آمدن و بودن و رفتن مقصود!

خیّام چون اهل استدلال و منطق است و ریاضیات،اصلِ احتمالات را نیز از یاد نمی باد و بر عکسِ گروه اول که تنها راه خود را درست و صحیح می دانند و دیگران را گمراه و پریشان می خوانند و به زعم خود تمامِ جواب ها را دارند! خیام این گونه نمی اندیشد و می گوید :

قومی متفکرند اندر ره دین

قومی به گمان فتاده در راه یقین

می ترسم از آنکه بانگ بر آید روزی

کای بی خبران راه نه آن است و نه این

حافظ این رندِ عالَم سوز که خیلی هم مصلحت بینی به مذاقش خوش نمی آید( رندِ عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار ) به یافتن راه حلی برای مرگ خویش را نمی آزاد و می گوید :

حدیث از مطرب و مَی گو و رازِ دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمّا را

در باره مرگ ادبیات غنی زبان فارسی،فراوان سخن دارد ولی به قول معروف،این سخن بگذار تا وقتِ دگر….

خبر فقدان و نبودن از کسی است که خودرا در دلها جای داد و در دلها خوش نشست.به جرات می توان گفت حداقل در یک صد ساله اخیر در ایران زمین که غنی است از مردان و زنانِ سرفراز و گردن فراز،ولی کسی به جایگاه و چکادِ مردمیِ محمد رضا شجریان نرسیده است.

شاید برای بسیاری این سوال مطرح باشد که چه شد،شجریان را مردم درنهان خانه ی قلبشان به گرمی پذیرا شده و جایش دادند.شاید تنها جواب مختصر و مفید را بتوان از حافظ شیرین زبان دریافت کرد،آن جا که فرمود :

صد نکته غیر حُسن بباید که تا کسی

مقبولِ طبعِ مردمِ صاحب نظر شود

رمز و راز این شگفتی در چیست؟

هرکسی باور و اندیشه ای را دراین مورد در خود جسجو می کند،که که در جای خود می توانند با ارزش نیز باشند.

در باورِ من سه ویژگی شجریان شاید برجسته تر باشد :

اول ، این که در کار خود به راهبری رسید و برای رسیدن به معنای درست و پوشیدنِ خلعت واژه استاد،به حق خون دل خورد و متحمّل رنجِ های فراوان و گاه طاقت فرسا …..شد.

دوم ، اینکه به ادبیات فاخر فارسی با ادب برخورد کرد،یعنی به این میراثِ گرانسنگِ قوم ایرانی( دکتر شفیعی کدکنی استاد به حق ادب پارسی امروز ایران در مقاله شعر پارسی در کاشغر چین می گوید : سه عنصر از عناصر فرهنگی ایران زمین،همواره در طول تاریخ میدان گسترش و اعتبار و حیثیت ملی ما در جهان بوده است،اول شعر فارسی،دوم موسیقی ملی و سوم عرفان ایرانی است.و ما امروز در پی شکار سایه ی مدرنیسم، به ویران کردن این سه بنیاد برخاسته ایم!!؟؟)،با احترام وبا ارزشِ تمام وارد داد و ستد شد ونرد عشق باخت و بنا بر گفته ی معروفِ شیخ بهایی( در قمار عشق ای دل کی بود پشیمانی) خودرا شاگردِ این مکتب بزرگ دانست و به آموختن و یاد گرفتن و درس گرفتن از آن پرداخت و در این راه جان و روح خویش را صیقل داد و توانست درس بزرگ و جان کلام ادبستان پارسی،که همانا فروتنی و تواضع است واستاد سخن و خداوندگار قول و غزل سعدی فرمود( تواضع کند هوشمندِ گُزین/نهد شاخِ پُر میوه سر برزمین ) به گوش جان شنید وآن شد که بایست می شد و جهانی را به خود مشغول داشت و عالمی را واله و شیدای خویش نمود.

سوم،شهرت وی را نفریفت و او را جدا از مردمانش نساخت و خودرا هماغوش ملتش کرد و تا جایی پیش رفت که خاک پای مردم ایران افتخاری شد جاودانه برای وی.او این خاک مقدس را توتیای چشم خویش ساخت.در هنگامه انقلاب برای ملتش و مردمش ندا سر داد.زمانی که آگاه شد که انقلاب از مسیر و وعده هایش فاصله گرفته او نیز همراه دیگر افراد هم فکر خود ندای و صدای اعتراضِ مردمانش را از حنجره ی هزار دستانش به اوج فلک رساند وگرچه، به قول حافظ شیراز که فرمود :

زین قصّه هفت گنبدِ افلاک پُر صداست

کوته نظرببین که سخن مختصر گرفت

او را از ادامه ی گام زدن و همدوش بودن با مردمانِ آزاده و ایران دوست،باز نداشت. و چون در جبهه ی حق جای داشت،سستی و یاس بر وی چیره نگشت و تا آخرین لحظات زندگانیش، در این وادی راه رفت و کوشید.

کوتاه سخن این که تا کنون آدمی را بر عفریت مرگ،چیرگی حاصل نگردیده است.

ابوالفضل بیهقی نویسنده و مورّخ بزرگ ایران زمین،دوران غزنویان ،که وی را پدر نثر فارسی خوانده آند.وی صاحب کتاب تاریخ بیهقی و بخش شیوا و گیرای حسنک وزیر می باشد.درمورد مرگ این گونه می اندیشد :

(( آخرِ کارِ آدمی مرگ است و این جهانِ گذرنده دارِ خلود نیست.ما بر کاروانگهیم و پسِ یکدیگر می رویم. ))

ولی بشر با داشتن حسِ کنجکاوی و جستجوگری و دانش و علم،جهت گشودن این راز سر به مُهر گام هایی برداشته است و به نتایجی هم رسیده است.این راه آبستنِ حوادث مهمی است که در آینده مشخص خواهد شد.

در مورد انسان های شاخص و اثر گذار در روندِ حیات بشر،مرگ خود به فنا و نیستی می رود.چونکه تاریخ گذشته آدمیان و سرنوشتِ بشر تاکنون آشکار نموده است که بزرگانی چون فردوسی،خیام،رازی،ابوعلی سینا،سعدی،مولانا،حافظ…..ودر جهان پاستور،لاوازیه،انیشتن،ولتر،ویکتورهوگو و شکسپیر،دانته،هومر،سقراط،بقراط و افلاطون…. مرگ را به زانو درآورده و هنوز در یاد و خاطرِ عالمیان زنده و جاویدانند.

مگر می شود هنرمندانِ بزرگِ جهان را با داسِ مرگ ازدرختِ حیاتِ بشر،برای همیشه منفصل جدا نمود.

مگر بتهون،موتزارت،چایکوفسکی…….از یادِ بشر محو شود.

مگرروح الله خالقی،صبا،محجوبی،تجویدی،جلیل شهناز،کسایی،یاحقی،بدیعی…..زنده ی جاوید نیستند؟

مگر قمر،بنان،دلکش،مرضیه،الهه و پوران….. از خاطر مردم ایران زمین و پارسی زبانان، زدودنیست ؟

پس چرا از رفتن کالبد مادی استاد محمدرضا شجریان،در فغان باشیم!!؟؟

ما باید از آفرینش و خلقت سپاسگزار باشیم که انسان های خوبی چون شجریان را به گیتی هدیه داد تا ما از آن بهره مند باشیم و به قول،شاعر توانایی معاصر،ه.الف.سایه که فرمود من از روزگارراضیم،چون ….غزل حافظ را با صدای شجریان گوش دادم……

در مورد خسرو و شهریار آواز و موسیقی ایران سخن بسیار است و گوشِ جان را شوق شنیدن فراوان و بنا به فرموده ی سعدی :

سخن دراز کشیدیم و همچنان باقی است

که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال

چاره چیست؟هجران و فراق را با همه تلخی هایش باید باور کرد و تاب آورد.و خودرا با یاد و خاطره های زیبا و قشنگی که همه ی ما با نواها و آوازِهای تکرار نشدنی استاد شجریان داشته ایم تسلی می دهیم. و از مادر گیتی(زمین)بخواهیم که عزیزمان را در آغوشِ پُر مهرش،به گرمی جای داده و عزیزش بدارد. به قول مولانا :

جانِ من است او……

در پایان با یک بیت از حافظ این مقال را به پایان برده و ادامه سخن را در فرصتی دیگر که حالمان خوب شد و باشد موکول می کنم( این سخن بگذار تا وقتِ دگر ) حافظ چه نیکو سرود:

جهان پیر است و بی بنیاد از این فرهاد کُش فریاد

که کرد نیرنگ و افسونش ملال از جانِ شیرینم

من نیز به سهم خود این ضایعه ی اسفناک را به همگان تسلیّت گفته و امیّدِ صبر و شکیبایی دارم.

هیجدهم مهرماه یکهزارو سیصد و نود و نه
۱۸/۷/۹۹ رشت// دکتر ولی دژآباد

true
true
true
true

false